خرید بک لینک
این روزا درسته خیلی غم داره،ولی این دور هم بودنه...دلگرمیه...دیروز داشتم فکر میکردم دلم واسه مهسا تنگ شده و میدونستم دیگه نمیاد چون تهران رفته...امشب که بهناز گفت غروب مهسا بلیط داره من و هانیه تعجب کردیم...مهسا؟...مگه میشه...هانیه زنگ زد به مهسا ببینه کی حرکت میکنه...گفته بود به هانیه:دلم اونجا داشت میترکید نمیتونستم بمونم...هانیه میگفت منم که اون ی روزی که واسه امتحانم رفتم و برگشتم احساس خفه گی میکردم تو تهران...نمیتونستم طاقت بیارم...بعد شنیدن این حرفا به خودم حق دادم که تنهاییه این روزا اذیتم کنه...درسته ما بخاطر اینکه عزاداریم دور هم جمع شدیم اما همین باعث میشه کمتر آشفته باشیم...

+اکثرا موقع پذیرایی و کار همراهی میکنن ولی نمیدونم چرا انقدر بهناز و مهسا از من تعریف میکنن :) مامانم به مهسا میگه مگه چیکار کرده انقدر تعریف میکنی؟...میگه:خاله از همه چی سر در میاره اخه :)) تازه شهناز میگفت حیف پسرم کوچیکه وگرنه عروس خودم میشدی :))...محبوبه ام میگفت:خانووومه رویا اصن :))...پرنیان ام کلی تعریف کرده ازم پیش مامانش اینا...ولی عوضش ی دیس حلوا رو ی جور ضایه تزیین کردم که بهناز کلی متلک انداخت و من گفتم خیلیم خوبه :))

+میبینین؟...عزا همین شکلیه...ی لحظه داری به تزیین حلوا میخندی و لحظه ی بعد داری گریه میکنی چون...

+امیدوارم هیچ وقت غم از دست دادن هیچ عزیزی و نبینین :)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:54  توسط خپلو |

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 9:34

صفحه بندی