امروز حدود 1 بود داشتم میومدم خونه اول واسه مامانم ی گل قاشقی قرمز گرفتم *_*بعد اومدم سمت خونه...نزدیک خیابونمون شدم دیدم ی ال
نود سفید بوق زد,توجه نکردم گفتم لابد آشنای اون خانمی یه که جلوتر از منه بعد دیدم اون خانومه ام اصن مستقیم رفت وارد خیابون ما نشد...منم بیخیال راهم و اومدم دیدم چند تا پسر راهنمایی 10 متر جلو تر از من هستن با خودم گفتم از همین طرف برم باز ی موقع ترقه نزنن 6 متر برم هوا :/ اومدم اینور خیابون به راهم ادامه دادم فقط هواسم بود که جلوم پسرا نباشن که تازه از مدرسه تعطیل شدن :/ چون احتمال ترقه زدنشون بالا بود :/ بعد همینجور اومدم و یهو دیدم عه همون ال 90 سفیده :/ با خودم گفتم چیجوری این هنوز اینجاس :/ بعد توجیه کردم که لابد کار داشته ایستاده دوباره حرکت کرده به تو چه :/ بعد دوباره بیخیال شدم رفتم اونور خیابون که وارد کوچه خودمون شم حس کردم این خیلی آروم میره :/ آها بعد هی چراغم میزد باز من میگفتم لابد ی چی هست به من چه :/ خلاصه وارد کوچه شدم دیدم اینم اومد :/ گفتم خدایا این دیگه چه مدلشه :/ الان ینی چی این کار؟ :/ هی میخواستم به خودم تلقین کنم که هواسش به من نیستا ولی خب سرعتش مثل لاکپشت زخمی بود :/ وارد کوچه شدیم با هم اون یکم جلو تر بعد دیدم همسایمون داره میاد با خودم گفتم خب دیگه دو دقیقه باهاش حرف میزنم این پسره هم میره پی کارش :/ هیچی دیگه سلام احوال پرسی کردیم و یکم حرف زد و آمار گرفت از لباس عیدم و اینا ولی من تمام مدت هواسم به ال نوده بود که همچنان لاکپشتی میرفت و همینجور بدون اینکه بدونه یکم قبل خونه ما بود :/ بعد یهو خواستم به همسایمون بگم من از این پسره میترسم بیاد تا دم در باهام ولی بیخیال شدم باز :/ دیگه خدافظی کردم و همزمان که میدیدم هیچ احدی توی کوچه نیست جز ال90 دعا میکردم در و مامان مثل همیشه باز گذاشته باشه تا من وقتم واسه آیفون زدن نره :/ تازه شایدم مامان تو آشپزخونه باشه دیرترم بیاد :/ بعد هم میترسیدم نکنه نزدیک شم ی موقع پیاده شه :/ بعد میگفتم آدرس خونه رو نفهمه باز دوباره بیاد :| خلاصه رسیدم جلو در دیدم در بستس :/ هیچی دیگه هم خندم گرفته بود چون شبیه این فیلما شده بود که یکی تعقیبشون میکنه هم همه چی خیلی واقعی بود و یکم ترسناک :| بعد تو زمانی که منتظر بودم مامانم در و بازکنه اونم قشنگ تو ماشین نشسته بود جلوی من چراغم میزد :| خداروشکر سریع باز کرد در و من الان زندم

ولی خیلی بد بود


+آخرین باری که پست به این طولانی گذاشتم یادم نیست 
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶ساعت 23:20  توسط خپلو
|
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکفر
تاريخ: سه
شنبه
21 فروردين
1397 ساعت: 3:34