خواب
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:23
خواب ديشب تا صبح انقدر تو خواب گريه كردم كه بيدار شدم بغض داشتم... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:31  توسط خپلو |
نميشناسمت رويا
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:29
چته رويا؟چرا انقدر نگراني؟چرا خفه خون گرفتي؟...نميدونم دقيقا چه مرگته ولي چند وخته ازت بدم مياد...+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:55 توسط خپلو |
شر شر
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:20
نم نم بارون همین دیروز یهویی +حیفم اومد اینجا نباشه این عکس :)) + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:21  توسط خپلو |
تنهايي همين لحظه اس
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:20
چقدر بده كسي نيست كه از اين حجم استرسي كه داري بهش بگي...چقدر بده... +رويا ميگم تو كه مطمعني رتب خوب نميشه چرا انقدر نگراني؟! نميدونم...نميدونم... :( + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:1 توسط خپلو |
دیشب خواب کنکور میدیدم
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
+رویا این روزا چیکار میکنی؟ _هستیم دیگه :)) +آزاد شدی دیگه هوم؟ _فعلا آره :) +فعلا چرا؟ایشالله امسال قبول میشی میری :) _:) ++ای کاش میشد ی پلاکارد بزنم رو لباسم بگم:من،امسال،جایی،قبول،نمیشم...فعلا ی دوهفته ای وقت هست تا آزادی :)) بعدش دلم میخواد خودمو تو خونه حبس کنم جایی اینکه به همه توضیح بدم...
:))
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
حرف خاصی که ندارم ولی قضیه کاهش وزن بعد کنکور کلا از یادم رفته :| یا مثلا قرار بود برم دندون پزشکی کلا از یادم رفته :| یا خیلی از کارای دیگه :| +عاشخ این ضرب المثلم که میگه:ما رفتیم عروس دیدن،عروس رفته کندس چیدن :)))) ریتمش باحاله اصن + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط خپلو |
+_+
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
یک عدد شوهر خاله دارم به شدت شبیه مهران مدیریه رنگ پوستش،رنگ موهاش،مدل لباس پوشیدنش،چهره اش... عین مهران مدیری شوخم هس :)) ی پسرداییم دارم شبیه اون مجریه علی ضیاس :))) کلا فامیلامون معروفن +_+ +چقدر امروز خندیدیم با مینا :))) اونم موافق بود که دیگه سکوت جواب نمیده :))) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ...
انجیر
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
الان فصل انجیر پیوندیه تا وختی که انجیر سفید و سیاه نرسیدن واسه خودش پادشاهی میکنه :)) ولی زمانی که انجیر سفید بیاد از دور میره کنار و نقش رعیت به خودش میگیره یعنی معلوم نیس چه صیغه ایه که الان وقتی انجیر پیوندی میخوری انگار خوشمزه تر از این انجیر نیس بعد وقتی انجیر سفید و سیاه میرسن میفهمی چه انج
واقعا چرا؟ :|
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
ی وقتایی نمیخوای به ی موضوعی بر بخوری و فضولی کنی سر ی مسعله ای بعد خودتو بزور قانع میکنی که یادت بره؛بعد تو ی موقعیت دیگه که اصن اون قضیه یادت نیس داستان عین فیلم زنده جلوت پلی میشه با ی قسمت جدید :| درد من اون قسمت جدیده که باعث میشه دوباره فکرای قبلی سراغم بیاد :|+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ...
یو هووووو
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
+برنده بهترین جمله هفته میناس که گفت:از وقتی بیکار شدم وقت نمیکنم ینی هیشکی مثه من درکش نکرد :)))) +وای وای من تازه یادم اومد قرار بود هفته ای سه روز صبحا برم پیاده رویینی من عاشخ عمل کردن به برنامه هاتم +امشب همش نگران بودم لپ تابم چیزیش نشه :| اخه با اون کیبرد گل منگلی فوتبال بازی میکنن؟ :| +
نفهمی های بقیه حرصم میده :|
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
واقعا نمیفهمم چیجوری این بچه هایی که هم سن و سال منن عاشخ میشن :| من واقعا فکر میکنم چیزی به اسم عشخ بزرگتراز دهنمه :| اصن چه میفهمن ینی چی؟ :| دنبال دردسرنا :| +الان داشتم ی پست میخوندم دو تا دختر داشتن با هم حرف میزدنن پست گذاشته بود از مکالمه شون :| +میترسم _از چی میترسی عزیزم؟ +از اینکه علی ب
كپلم
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 0:09
چربي هاي دور پهلو و شكم اونجوري كه خيلي اروم خوشبرخورد ميان جاشونو پيدا ميكنن بلند نميشن برن سر خونه زندگيشون :| و چه واقعيته دردناكيه :| + نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:3 توسط خپلو |
آدم بزرگا
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 10:56
دیروز داشتم فکر میکردم چرا آدما وقتی بزرگتر میشن جای این که خوب شن بد میشن؟مگه درک و فهمشون بیشتر نمیشه؟مگه بهتر نمیتونن خوب و از بد تشخیص بدن؟پس چرا بین و خوب و بد. بد بودنو انتخاب میکنن؟چرا انقدر خودخواه میشن؟چرا انقدر کثیف میشن؟داشتم امروز فولدر عکسامو نگاه میکردم چشم افتاد به این :);
حالا که همه چی جوره جوره *___*
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 10:56
آیا میدانستید که درباکتری برای جدا کردن محصول ژن بیگانه به آنزیم محدود کننده نیاز نیست؟ نمیدونستید نه؟ از گمراهی نجاتتون دادم چند ساعت پیش داشتم تست زبان فارسی میزدم دیدم ی صدا از پله ها اومد هیچی دیگه گفتم آقا دزده اس اومده منو گروگان بگیره بعد لابد وقتی آقا دزده زنگ میزنه مامانم,مامانم میگه:دستتون...
لیوان
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 8:08
اگه بگن خودمو کوتاه تعریف کنم... میگم:ی لیوانی که نصف بیشترش بدیه،تو بقیشم خیلی خوبی نیست...
قهر
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 8:07
مامان امروز بعد ی ماه فهمیده داستان چیه،برگشته میگه: دخترِمن قهر کردن بلد بوده من خبر نداشتم؟ من: ) +فکر نمیکردم بتونم ۱ ماه و ی روز دووم بیارم...
هوا همش تاریکه خو -_-
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 23:44
امروز بعداز ظهر خواب پاشدم اصن دچار دوگانگی مکان زمانی شدم معلوم نبود صبحه,شبه,غروبه ساعت 4:40 پاشیدم عینه 20 دقیقه به 5 صبح بود بعد اصن یک جاذبه ای بین آدم و تخت بوجود میاد تو هوای سرد منم کلا مجذوب تختم +الان مثلا برنامه من واسه فردا خپ رویا 10 بخواب صبح 5 بپاش بعد وختی ساعت 10 شد:حالا 11 عم خوابی...
سهلام :)
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 19:57
سهلاااااااام *___* منم خوبم شمام خوب باشین فردام ساعت 6 صبح اینجا ورزش صبح گاهی برگزار میشه ناخوناتونم نیگا میکنم
گذشته گذشته :)
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 9:05
اومده بودم بخوابم وشدیدا خوابم میومد,دراز که کشیدم فکرا ریختن نو سرم :)) پرید خوابم اصن به دوسال پیش فکر میکنم... من,ندا,مبینا,سیما,مینا چقدر خوش بودیم :) زنگ تفریحا من میشدم خواننده آهنگای خز و خیل حامد پهلان... مینا میزد رو میز سیمام سر آهنگ آمنه همراهی میکرد... مبینا دست میزد و جاهایی که بلد نبود...
من و همسایه ی روبه رویی :))
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 15:56
;