مامانبزرگم شايد ١٥ سال پيش سكته ميكنه و اون سكته باعث بي حس شدن باهاش ميشه...از بعد اون زمان،راه رفتنش فقط از تخت تا دسشويي بوده نه بيشتر...و خب كم تحركي هم باعث اضافه وزنش شده كه براش راه رفتن سخت و سخت تر شه...امروز كه مامانم اينا رفته بودن طبق معمول جمعه ها خبرشو بگيرن...وقتي اومدن پرسيدم:خوب بود حال مامانبزرگ؟...گفت:نه نميتونه راه بره با عصام...من كه از وقتي يادمه اون هميشه با عصا بوده و پاهاش بي حس بوده ولي با خودم فكر ميكنم واسه مامانم كه سرحال بودن و سرپا بودن مامانشو ديده چقدر سخته كه اينطوري ببينش...امشب عمه كوچيكه از مامانم حال مامانبزرگ و پرسيد بعد با ي حسرتي ميگفت تا ميتوني بهش سر بزن...
برچسب: نميخواد,
نویسنده: ماهان نیکفر